به نام خداوند بخشايشگر مهربان
19 دي ماه روز عروج مردي از
مردان خداست. مردي كه يادگار دوران عشق و آتش و خون بود. مردي كه هميشه در غم
هجران دوستانش بود مهدي باكري ، حسين خرازي و ... و هميشه و هر جا نالان بود كه
چرا از كاروان دوستانش عقب مانده و چه كرده كه مجبور شده به زندگي در دنيا دل خوش
كند. هر جا مي رفت مي خواست تا برايش دعا كنند كه شهيد شود. حتي اين آخر كاريها در
حسينيه فاطمه الزهرا كه به دستور خودش بنا شده بود در مراسم توديع از فرماندهي
نيروي هوايي خدا را به خون شهيدان همرزمش قسم داد تا اگر گناهي كرده آن گناهان را
پاك كند و مقدمات شهادتش را فراهم كند. گفت كه منتظر بوده در نيروي هوايي شهيد شود
ولي گويا قسمت است كه در نيروي زميني شهيد شود. و از همه جالبتر زماني بود كه در
مراسم معارفه نيروي زميني اولين جمله اي كه پشت تريبون بر زبانش جاري شد شهادتين
بود و همه هاج و واج از اينكه مگر اين بابا تازه مسلمان شده است؟!

وقتى گزارش هاى حماسه دفاع مقدس را مطالعه مى كنى يا داستان ها
و خاطرات رزمندگان اسلام را مى خوانى، يا فيلم هاى روايت فتح را مى بينى،
جابه جا با نام او برخورد مى كنى، حتى در فيلم هاى سينمايى مستند،
نام او را از زبان جان بركفان عرصه شجاعت مى شنوى، چرا كه او از وقتى كه
در لباس يك رزمنده ساده همچون يك تك تيرانداز، پا به ميدان نبرد گذاشت، به
دليل شجاعت و بى باكى اى كه داشت، گام به گام تا فرماندهى لشكر پيش رفت،
لشكرى كه خود براى زادگاهش _ نجف آباد _ به عنوان تنها لشكر يك شهرستان
سازمان داد.

چه آن سالها كه با تن پوشى ساده و خاك آلود، سر و زلفى آشفته و پريشان، با چفيه اى سفيد بر گردن، توى لندكروز، روى
موتور، توى سنگر، داخل هلى كوپتر، در جلسه
توجيهى فرماندهان محور و گردان، در جلسه ستاد لشكر و
چه اين سالهاي نزديك، سردار، با لباس تميز زيتونى، و محاسنى كوتاه و مرتب و لبى
خندان، و چهره اى فروتن، و اين اواخر
بالاترين درجات نظامى را بر دوش كه متواضعانه بر زمين گام برمى داشت
و محبتش را با لبخندى بر لب و دستي كه هميشه به علامت احترام
بر سينه داشت به همگان نثار مى كرد.

او كسي بود كه آخرين گفتگو را با شهيد مهدي باكري قبل از شهادتش داشت. مهدي
رفت و او ماند و چقدر اين ماندن براي او سخت بود. هميشه فكر ميكرد كه يك جاي كارش
ايراد داشته كه مانده ولي گويا مشيت حضرت حق بود كه او بماند تا يادگاري باشد از
مردان مرد آن روزگار براي نسل ما. يادگار باكري ها و خرازي ها.

آن روز سوار بر هواپيماي
فالكون نيروي هوايي مي شود تا براي مأموريت به اروميه برود . اروميه زادگاه باكري
ها. هواپيما دچار نقص فني مي شود. ابتدا چرخهايش باز نمي شود و بعد موتوهايش از
كار مي افتد. ، هواپيما ابرهاي سخت را مي شكافد و در قطعه زميني كه گويي براي همين فرود
ساخته شده بود، به زمين مي نشيند و همانجا بود كه تازه پرواز شروع مي شود و گويي سقوط، بهانه پرواز آنان بود. در خاك مهدي
باكري. او و دوستانش در آستانه روز عرفه و
عيد قربان عروج مي كنند به سوي خدا و دوستان شهيدشان.

ايران مديون تو است، پهلوان. غيرتمندان ايران فراموشت نمى كنند. داغت جاودانه
تازه است. خونت هر بهار لاله مى روياند بر پهنه اين سرزمين اهورايى و
ايران اين گونه فرزندان دليرش را مى ستايد. هر زمستان با نرگس هايش
و هر بهار با لاله ها و شقايق هايش. وطن وامدار تو است سردار. مى مانى
همچنان كه فردوسى و رستم و سياوش و عباس و اكبر و قاسم...

حاج احمد كاظمي الان در نزد پروردگارش متنعم است و روزي مي خورد.
ما كجا هستيم و مردان خدا كجا ؟!
حاج احمد، سالروز شهادتت مبارك.