پدر ورزش ایران
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٧  

به کجا رسیده ایم که آقای علی آبادی با آن شکم ورآمده شان که قبلا در شهرداری تهران به شغل شریف اتوبان سازی و پل سازی مشغول بوده اند؛ الان شده اند پدر ورزش ایران. مایه تاسف است که این چنین القابی را به این چنین اشخاصی می دهیم. این عکس را ببینید .


به پاس زحمات و تلاش‌های پدر ورزش ایران، ساعی و مراد محمدی

از علی‌آبادی تقدیر کردند.


 
دغدغه های من
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٦  

به نام حضرت دوست

این روزها خیلی اذیت می شوم از زیستن در کنار موجوداتی که نام انسان هم برایشان زیاد است چه برسد به محتوایش. موجوداتی که فقط به منافع شخصی خود می اندیشند و هیچ تعهدی به جامعه پیرامون خود ندارند . موجوداتی که هر روز صبح که از خواب بر می خیزند به این می اندیشند امروز چطور میتوان بیشتر از حقم بگیرم . چطور می توانم بیشتر سر دیگران را کلاه بگذارم و و و.

 راستی از کی و کجا ما اینچنین پست و حقیر شدیم ؟ (منظورم از ما همین موجوداتی است که هر روز در اطراف خودم می بینم البته نه همه شان ولی اکثریتشان) نمی دانم چرا خداوند مرا اینگونه خلق کرده . نه می توانم با ایشان همساز شوم و نه میتوانم بی تفاوت از کنارشان بگذرم . کاش مسلمان نبودیم. کاش ادعا نداشتیم. کاش وجدان داشتیم و صدها کاش دیگر.

 

ارزش که دیگر هیچ ؛ جایش را ضد ارزش پر کرده است. ضد ارزش که دیگر وجود ندارد چون به خودی خود تبدیل به ارزش شده است. فرهنگ ، هویت و هزاران واژه پر مغز امروزه تبدیل به واژگانی بی محتوا شده اند. وقتی از آنها صحبت می کنی تو گویی از مساله ناشناخته ای صحبت میکنی. در ظاهر تائیدت می کنند و در باطن ریشخندت.

 تا به حال شده بیایی و فکر کنی که امروز که از خواب برمیخیزی آخرین فرصت برای زندگی ات است ؟! به راستی ماها چرا یاد نگرفته ایم زندگی یعنی چه ؟! چرا در مدرسه اینها را به ما یاد ندادند ؟ تو به من بگو زندگی یعنی چه. آیا تا به حال به آن فکر کرده ای ؟ چرا ما نمیتوانیم به دور از هیاهوی زندگی هر روز دقایقی چند به خودمان فکر کنیم که که هستیم و برای چه آمده ایم . اینها را که میگویم دغدغه های خودم است و هیچ تسکینی برایش نمی یابم . اگر مرهمی یافتی مرا نیز بگو.

در پناه حضرت دوست


 
مسلماني مهمتر است يا اسلام ؟؟؟؟!!!
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦  

جمله عجيبي است كه اين روزها مرا سخت آشفته كرده است .

 

مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادي :

به غرب رفتم اسلام ديدم؛ مسلمان نديدم.

به شرق آمدم مسلمان ديدم؛ اسلام نديدم.


 
سيستم اداري ايران
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦  

در سيستم اداري ايران 2 دسته وارد مي شوند :

دسته اول

افرادي هستند كه ذاتاً تنبل، زياده خواه، كار نابلد، بي وجدان، زير آب زن، و در يك كلمه يك «انسان بي مصرف» هستند.

 

دسته دوم

افرادي هستند كه ذاتاً كاركن، قانع، كاربلد، با وجدان، خلاق و در يك كلمه يك «انسان به معناي واقعي كلمه» هستند.

 

بعد از گذشت يك بازه زماني كه از چند ماه تا چند سال طول مي كشد . دسته اول با دسته دوم مخلوط مي شوند و اين دسته دوم هستند كه از دسته اول تاثير مي پذيرند و در نتيجه يك سيستم بي مصرف اداري درست مي شود كه الان شما مي بينيد. واقعاً تاسف مي خورم به اين وضع.


 
عقاب يا كلاغ ؟!؟
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦  

به نام حضرت دوست

هميشه وقتي اون شعر پرويز ناتل خانلري رو ميخونم و به گفتگوي اون عقاب و كلاغ فكر مي كنم. به ياد زندگي خودمون ميافتم. آيا هر ننگي رو قبل كنم و زندگي كنم ؟! آيا همرنگ جماعت بشم تا رسوا نشم ؟!؟ و آيا مثل عقاب باشم ؟!؟

كلاغها عمر زيادي مي كنند (بالاي 300 سال) و عقابها خيلي كم .... عقاب در انتهاي عمرش اين سوال براش پيش مياد كه چطور كلاغها عمر طولاني دارند ؟

عقاب از كلاغ مي پرسه : شماها چطوري اينقدر عمر مي كنيد و كلاغ ميگه : ما اين پايينها مي پلكيم . هر چي گيرمون بياد ميخوريم و با خوردن مردار عمرمون زياد ميشه. ما فكر ميكنيم هر چي بالاتر باشيم عمرمون كوتاهتر ميشه. پس هميشه اين پايي هستيم . هر روزمون رو اينطور ميگذرونيم.

عقاب ميگه : ولي من دوست دارم هميشه در اوج باشم و اگر شكاري از اون بالا ديدم بيام پايين و شكارش كنم و بعد دوباره برم به اوج ... پس به همين زندگي كوتاه راضيم چرا كه هميشه در اوج هستم .

 

و من از عقاب ياد گرفتم كه زندگي فقط طولش اهميت نداره بلكه عرضش هم پر اهميته.و اين در اوج بودنه كه با ارزشه نه چيز ديگه.

به اميد روزي كه تمامي ايرانيان در اوج باشند.

(خواهي بشوي رسوا ، همرنگ جماعت شو!!!!)

در پناه حضرت دوست



 
شهر فرنگ - قسمت اول
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦  
به نام حضرت دوست
سلام
مدتي است كه نمينويسم ولي نه به اين معنا كه نميفهمم. اندر عجبم كه چه كسي بود كه گفت: ملتي كه تاريخ گذشته اش را نخوانده باشد لاجرم مجبور به تكرارش مي شود. به خدا ما تاريخ مملكتمان را خوانده ايم ولي نميدانم چرا هنوز هم داريم تكرارش ميكنيم. مملكت ما جاي عجيبي است . درآمد سرشار نفت . آب و هواي متنوع مناسب براي كشت انواع محصولات كشاورزي . حتي كويرش هم ارزشمند است. پر است از منابع و معادن زير زميني كه قبلا خارجي ها به تاراج مي بردند حالا خودمان زحمت استخراجش را ميكشيم و با قيمتي مفت پيشكششان ميكنيم. نمونه اش همان معدن طلاي كرمانشاه هست كه يك شركت انگليسي ايراني وظيفه استخراجش را به عهده دارد فقط فرقش اين است كه سهم شركت ايراني 30% است و شركت انگليسي 70%!!! جالب تر اينكه وقتي از وزير صنايع و معادن درباره اين قرارداد درخشان سوال مي پرسند اظهار بي اطلاعي ميكند. (آخي خب طفلي وزير چه گناهي داره اينهمه سرش شلوغه ديگه وقت نداره آمار معادن طلاي اين مملكت رو داشته باشه) اصلا اسم اين مملكت رو بايد گذاشت شهر فرنگ. هر گوشه اش كه ميبيني يه چيزي داره كه چشمهات رو قلپي از تو كاسه بندازه بيرون.
يه چيزي رو بگم . رئيس جمهورمون نخبه هست . باور نداريد ؟!؟ خودش گفت . به خدا خودم با همين دو تا گوشم شنيدم كه گفت من نخبه ام و رياضي خوندمو با اساتيد دانشگاه نشست و برخاست ميكنمو ...... اين حرفا ولي ميدونيد چيه ؟ اين حرفها رو وقتي پخش زنده بود زد . سه چهار روز بعد كه دوباره تكرار حرفهاش رو پخش ميكرد هرچي گوشامو تيز كردم اين جملاتش تكرار نشد كه نشد . آخه يكي نيست كه به اين رسانه ملي بگه بابا دمت گرم حرفهاي رئيس جمهور رو هم سانسور ميكني ؟!؟!
حالا بگذريم . داشتم ميگفتم رئيس جمهورمون نخبه هست و همه كاراش كارشناسيه و با همه نخبگان هم در تماسه . فقط يه چيز جالبه كه كار كارشناسي از ديدگاه ايشون يعني پياده كردن يك طرح به مدت نامعلوم به صورت آزمايشي در يك جامعه آماري نه چندان كوچك (هفتاد ميليون ناقابل) قبول نميكنيد ؟! يك مثال ملموسش همين تغيير كار ساعت بانك ها بود كه يه مدت اجرا كرد كه نخبگان دولت تاثيرش رو بر جامعه ببينند و بعد تصميم گيري كنند البته اگر اينجوري باشه مادربزرگ من هم كه بيش از صد سال عمر از خدا گرفته نخبه ميشه چون او هم ميتونه وقتي كه يك كاري اجرا شد تاثيرش رو ببينه و تشخيص بده كه اينكار بده يا خوبه !!!!
يه مثال ديگه . سهميه بندي سوخت
اين خط اين هم نشان آخرش رو ببينيد . از يه طرف ميگيم ميخوايم در مصرف سوخت صرفه جويي كنيم و سوخت رو جيره بندي ميكنيم . از طرف ديگه ساعتها رو جلو نميبريم كه مبادا در مصرف سوخت نيروگاهها (كه با يه حساب سرانگشتي ميشه حسابش كرد) صرفه جويي بشه . ميدونيد اگر هر روز يك ساعت ديرتر لامپها روشن بشه چقدر صرفه جويي ميشه؟!؟ من كه نميدونم از نخبگان دولت بايد بپرسيد.
همه اين حرفها رو زدم به اين معنا نيست كه فقط دولت تقصير داره . نه آقا . بايد كم كم يه تكوني به خودمون بديم . ديگه بايد سرمون رو از زير برف در بياريم و ........

يا حق


 
عزيز سفر كرده
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥  

به نام حضرت دوست
با اينكه هميشه سخت بر اين اعتقاد بوده ام كه مرگ يك اتفاق معمولي و روزمره است ولي امروز وقتي خبر فوت رسول ملاقلي پور را شنيدم بسيار اندوهگين شدم. ملاقلي پور علاوه بر اينكه براي خودش سبكي در سينماي ايران جفت و جور كرده بود؛ شخصيت بسيار دوست داشتني داشت. هيچ وقت دوست نداشت آن چيزي كه نيست را ارائه دهد. هميشه خودش بود. بلوغ تدريجي در كارهايش بسيار نمايان بود و اين آخر كاريها با «م مثل مادر»ش تير خلاص را زد فيلمي كه سرشار از احساس و عاطفه بود. و توانست بينده‌اش را در خارج از سالن سينما به تفكر وادارد.

امروز وقتي با اميرحسين درد و دل مي‌كردم او حرف قشنگي زد. «پاييز هنرمندان اصيل ، بهاري نداره» اميدوارم اينطور نباشه. ولي متأسفانه در جامعه امروز ما و بالاخص هنرمندان نسل جديد معادله عوض شده. هنر بيشتر به عنوان وسيله شناخته شده و آنها هنر را براي شهرت ميخواهند و گويي فراموش كرده‌اند كه هنر نردبان تكامل است و رسيدن به كمال مسيري است كه انتهايي ندارد.

در هر صورت همه ما بايد برويم يكي زودتر و يكي ديرتر. جالب اينجاست كه دير يا زودش هم معياري ندارد. و همين مسئله بر جذابيت مرگ مي‌افزايد و مولا علي (ع) مرگ را بزرگترين اسرار مي‌دانند.

روحش شاد.



 
به ياد يكي از مردان خدا
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥  

به نام خداوند بخشايشگر مهربان


19 دي ماه روز عروج مردي از مردان خداست. مردي كه يادگار دوران عشق و آتش و خون بود. مردي كه هميشه در غم هجران دوستانش بود مهدي باكري ، حسين خرازي و ... و هميشه و هر جا نالان بود كه چرا از كاروان دوستانش عقب مانده و چه كرده كه مجبور شده به زندگي در دنيا دل خوش كند. هر جا مي رفت مي خواست تا برايش دعا كنند كه شهيد شود. حتي اين آخر كاريها در حسينيه فاطمه الزهرا كه به دستور خودش بنا شده بود در مراسم توديع از فرماندهي نيروي هوايي خدا را به خون شهيدان همرزمش قسم داد تا اگر گناهي كرده آن گناهان را پاك كند و مقدمات شهادتش را فراهم كند. گفت كه منتظر بوده در نيروي هوايي شهيد شود ولي گويا قسمت است كه در نيروي زميني شهيد شود. و از همه جالبتر زماني بود كه در مراسم معارفه نيروي زميني اولين جمله اي كه پشت تريبون بر زبانش جاري شد شهادتين بود و همه هاج و واج از اينكه مگر اين بابا تازه مسلمان شده است؟!



وقتى گزارش هاى حماسه دفاع مقدس را مطالعه مى كنى يا داستان ها و خاطرات رزمندگان اسلام را مى خوانى، يا فيلم هاى روايت فتح را مى بينى، جابه جا با نام او برخورد مى كنى، حتى در فيلم هاى سينمايى مستند، نام او را از زبان جان بركفان عرصه شجاعت مى شنوى، چرا كه او از وقتى كه در لباس يك رزمنده ساده همچون يك تك تيرانداز، پا به ميدان نبرد گذاشت، به دليل شجاعت و بى باكى اى كه داشت، گام به گام تا فرماندهى لشكر پيش رفت، لشكرى كه خود براى زادگاهش _ نجف آباد _ به عنوان تنها لشكر يك شهرستان سازمان داد.


چه آن سالها كه با تن پوشى ساده و خاك آلود، سر و زلفى آشفته و پريشان، با چفيه اى سفيد بر گردن، توى لندكروز، روى موتور، توى سنگر، داخل هلى كوپتر، در جلسه توجيهى فرماندهان محور و گردان، در جلسه ستاد لشكر و چه اين سالهاي نزديك، سردار، با لباس تميز زيتونى، و محاسنى كوتاه و مرتب و لبى خندان، و چهره اى فروتن، و اين اواخر بالاترين درجات نظامى را بر دوش كه متواضعانه بر زمين گام برمى داشت و محبتش را با لبخندى بر لب و دستي كه هميشه به علامت احترام بر سينه داشت به همگان نثار مى كرد.

 

او كسي بود كه آخرين گفتگو را با شهيد مهدي باكري قبل از شهادتش داشت. مهدي رفت و او ماند و چقدر اين ماندن براي او سخت بود. هميشه فكر ميكرد كه يك جاي كارش ايراد داشته كه مانده ولي گويا مشيت حضرت حق بود كه او بماند تا يادگاري باشد از مردان مرد آن روزگار براي نسل ما. يادگار باكري ها و خرازي ها.

آن روز سوار بر هواپيماي فالكون نيروي هوايي مي شود تا براي مأموريت به اروميه برود . اروميه زادگاه باكري ها. هواپيما دچار نقص فني مي شود. ابتدا چرخهايش باز نمي شود و بعد موتوهايش از كار مي افتد. ، هواپيما ابرهاي سخت را مي شكافد و در قطعه زميني كه گويي براي همين فرود ساخته شده بود، به زمين مي نشيند و همانجا بود كه تازه پرواز شروع مي شود و گويي سقوط، بهانه پرواز آنان بود. در خاك مهدي باكري. او  و دوستانش در آستانه روز عرفه و عيد قربان عروج مي كنند به سوي خدا و دوستان شهيدشان.

 

ايران مديون تو است، پهلوان. غيرتمندان ايران فراموشت نمى كنند. داغت جاودانه تازه است. خونت هر بهار لاله مى روياند بر پهنه اين سرزمين اهورايى و ايران اين گونه فرزندان دليرش را مى ستايد. هر زمستان با نرگس هايش و هر بهار با لاله ها و شقايق هايش. وطن وامدار تو است سردار. مى مانى همچنان كه فردوسى و رستم و سياوش و عباس و اكبر و قاسم...

 

حاج احمد كاظمي الان در نزد پروردگارش متنعم است و روزي مي خورد.

ما كجا هستيم و مردان خدا كجا ؟!

 

حاج احمد، سالروز شهادتت مبارك.



 
يك جمله ،‌ يك دوست عزيز
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥  

به نام خالق خاطره ها

دوران دانشجويي براي من به مثابه يك كوره آهنگري بود كه مرا چونان يك فلز ناخالص در بر گرفت و عيارم را بالا برد. در اين ميان چه دوستاني كه يافت نكرديم و چه درسها كه از ايشان  نگرفتيم . كسي كه درست روز اول با او دوست شدم و همچنان براي هم مانده ايم و چه كساني كه ماههاي آخر كشف شدند و همچنان در حسرت اين كه كاش زودتر با هم آشنا شده بوديم ؛ مانده ايم. چه هم اتاقيهايي كه بعد از گذشت چند سال همين يك ماه پيش با هم قرار گذاشتيم و اولين گردهمائي را در پايتخت برگزار كرديم . به قول اميرحسين خان ؛ دارالمجانين 416. هنوز كه دور هم مي نشينيم صحبت است از ساقه طلائي و تحمل كن ابي و شهرداريهاي بي عيب و نقص امير حسين خان.

به قول امير حسين خان دوستي آدمها همينجوري كشكي نيست و يه رابطه اي اين وسط وجود داره كه براي ما مهاجران خاكي نامفهومه.

يادم مي آيد آنروزها كه بايد چند مشكل را با هم حل ميكردم و خيلي هم زياد با كامپيوتر كار ميكردم ؛ ناگاه جمله اي به ذهنم خطور كرد و فكر نمي كردم كه امروز اين جمله به ظاهر ساده و پيش پا افتاده يكي از پايه هاي فكري من در امور زندگي شود.

و اما فرزاد

امروز مي خواهم بنا به دلايلي اين جمله را به فرزاد، يكي از آن دوستانم بگويم كه هر چه زمان جلوتر مي رود برايم عزيزتر مي شود .فرزاد جان، مي داني كه در يك نرم افزار مثلا نرم افزار word ، وقتي يك اشتباهي انجام ميدهيم بلافاصله مي توانيم Undo كنيم و به شرايط اوليه بازگرديم. ولي به نظر تو آيا صفحه زندگي برگشتي هم دارد ؟ حتما ميخواهي بگويي بله ، توبه در درگاه الهي. من هم قبول دارم ولي آيا توبه ميتواند يك لحظه گذشته را به عقب برگرداند ؟ باري توبه معامله اي است بين خالق و مخلوق نه مخلوق و مخلوق.

بگذار برايت يه داستان تعريف كنم؛ مي گويند روزي پدري به پسرش يك صفحه چوبي و تعدادي ميخ داد و به او گفت كه هر كار بدي كه از پسرك سر زد يك ميخ به آن صفحه چوبي بكوبد. بعد از يك مدت پسر پيش پدر آمد . صفحه چوبي پر شده بود از ميخ. پدر كه اين وضعيت را ديد؛ گفت كه پسرك مي تواند در ازاي هر كار خوب يك ميخ را دربياورد. بعد از گذشت چند هفته صفحه خالي شده بود از ميخ ، ولي ؟؟؟!!!!!

جاي ميخ ها در صفحه چوبي باقي مانده بود.

 البته اين مسئله در مورد ذات اقدس الهي كه رحمان و رحيم است صدق نمي كند . چرا كه  خدا توبه نصوح را مي پذيرد و نه تنها گناهان را مي بخشد؛ كه سيئات را به حسنات تبديل ميكند. ولي وضعيت رابطه ميان مخلوق و مخلوق مثل قصه اي است كه برايت گفتم .

و اما جمله

 

صفحه زندگي ، كليد Undo ندارد.

 

والسلام علي من التبع الهدي


 
انتخاب بر اساس شهرت
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥  

خبر اول :

در شيراز دختري كه متولد سال 1360 است؛ نفر اول شوراي شهر شد.(نگارنده اين خانم را نديده ولي بنا به ظواهر امر ، ايشان بايستي خوش بر و رو باشند كه توانسته اند با اين سن كم (25=1360-1385) در شهر بزرگي چون شيراز، حائز اكثريت آرا، شود.

 

خبر دوم :

پس از راهيابي رسول خادم در ادوار قبلي ، به شوراي شهر تهران، اينبار هم ديگر قهرمانان المپيك خواستند تا شانس خويش را بيازمايند و از شهرتشان استفاده ( و شايدم .....) نمايند. به قول قديميا : سنگ مفت ، گنجشك هم مفت.

نگارنده احترام ويژه اي براي اين قهرمانان قائل است و اين را هم مي داند كه اين دوستان از لحاظ تحصيلات دانشگاهي نيز مرتبه خوبي را دارند ولي برايش اين سؤال پيش آمده كه چطور امثال آقايان نجفي و مسجدجامعي كه زماني از اعضاي كابينه دولت به شمار مي رفتند و سابقه كار اجرائي هم دارند كمتر از قهرمانان المپيك رأي مي آورند؟! و آيا كسي كه مدال آور المپيك است الزاما توانايي حل معضلات شهري را دارد ؟!؟ قطعا اين نبايد در جامعه ما امر عجيبي باشد چون ما به تخصص كسي كاري نداريم،و برايمان شهرت همه چيز است.

 

خبر اول + خبر دوم = ؟!؟!؟!

به زودي بايد منتظر باشيم تا امثال بازيگراني چون خانمها نيكي.ك ، هديه.ت و..... و يا ورزشكاراني چون حسين.رز براي احراز پست رياست جمهوري كانديد شوند و يقينا مردم فهيم ايران هم توانايي آن را خواهند داشت تا تفاوت يك بازيگر يا ورزشكار خوب را با يك مسئول سياسي-اجرايي متوجه شوند و حتما در انتخابات شركت مي كنند ؛ خودشم پر شور و به ايشان رأي خواهند داد؛خودشم زياد!!!

توضيح : اين كلمه «خودشم»، يادگار دوران دانشجويي نگارنده مي باشد كه وارد ادبيات كلامي او نيز شده و در طول 4 سال به معني صحيح آن پي نبرده ولي حدس ميزند يه جور تأكيد باشد.